#55
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 14:01
اکثر آدما از دور دوست داشتنی و جذاب بنظر میرسن . اما ماهیگیر از معدود آدماییه که از دور زشت و از خودراضی بنظر میرسید . اما حالا که نزدیکشم اوضاع فرق کرده ، میبینم که این موجود چقدر دوس داشتنیه . ماهیگیرتنهاس ، ولی نمیدونه که تنهایی رو نمیشه با وجود آدمای بیشتر حل کرد . یه وقتایی فکرمیکنم که اون میف
#56
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 14:01
" بدون علاقه داشتن به ریاضی ممکن است آن را سرد و بیهوده بیابید. اما زیبایی ریاضیات خود را تنها به شاگردان صبور نشان میدهد. پُرارزشترین بخش لحظهای است که میگویی آها! ذوق کشف و لذت فهمیدن چیزی جدید. احساس ایستادن بالای یک بلندی و رسیدن به دیدی شفاف و واضح. " مریم میرزاخانی بیستو سوم خرداد. روز
#57
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 14:01
میدونی ، آدم زمانی آزاده که فقط مجبور باشه به خودش جواب پس بده . واسه یه مدت کوتاهی پشت تلفن داشتم میزان علاقه و ارزشمندیتو محاسبه میکردم که فهمیدم نع زورم بهت نمیرسه . نادیده گرفتن آدما و گوش نکردن بهشون راحته ولی فقط تا زمانی که اونارو بیشتر از خودت دوس نداشته باشی .وقتی یکی رو دوس داشته باشی و
#58
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 14:01
میدونی چی زندگی رو وحشتناک میکنه ؟اینکه آدم خسته میشه و نمیتونه از شر این خستگی راحت شه .اینکه آدما نمیتونن چن روز شات داون شن . مثلا وقتی ماهیگیر ازم میپرسه چیشده و من هی فکرمیکنم چی بگم دلم میخواد بهش بگم میشه چن روز به جای من شیفت وایسی و زندگی کنی ؟ آخه من خسته م .اما نمیشه چون وقتی آدما میفهمن
#59گیج و مبهوت بین بودنو نبودن
-
تاریخ: 1396/5/20 ساعت: 14:01
دبستان که بودم میرفتم سراغ کامپیوتر داداشم و هایده پلی میکردم و خیلی خوشال و خرسند بودم ازش ، دوران راهنمایی من یه پوشه ی جداگانه داشتم و توش آهنگای گوگوش بود ، دبیرستان مدام داریوش گوش میکردم ، بدون ریا میتونم بگم من چارسال دبیرستان رواکثراوقات داریوش گوش میکردم . حالا ازون زمان گذشته و دو ترم رو گ
#51
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:24
میدونی ، من فکر میکنم که منطق از عواطف قوی تره . اینو از مطالعه ی مستقیم روی خودم فهمیدم ، اونم وقتی که دو تا مساله توی یه روز من رو به طرز وحشتناکی آزار داد . اونقدی که نصف مدت امتحان رو مشغول پرت کردن حواسم از سوزش معدم بودم . وقتی من بخاطر یه چیزی که آزارم میده معده درد میگیرم تازه به میزان آزار
#52
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:24
این متن رو دارم به فاصله ی ده روز از چیزایی که نهم خرداد نوشتم مینویسم ؛ من هنوز حالم خوبه ، فقط از اعتماد کردن پشیمون شدم ، ازینکه بد فهمیده شدم ناراحتم ، اگه یکی منو نفهمه هیچوقتی بخاطرش ناراحت نمیشم ؛ اما بدفهمیده شدن غم انگیزه ، اونم از کسی که انتظار داشتی تورو درکت کنه . اصلا انتظار چیز بیخودیه
#53
-
تاریخ: 1396/3/22 ساعت: 23:24
فکرکردن . همیشه فکرکردن مداوم به یه مسئله ای بیشتراز خودن اون مسئله آزارم میده .
#41دیوونه تو چشمای من زل نزن
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 2:56
حال ِ خوش و سرخوشی زیاد امروزمو مدیون اون غریبه ای ام که امروز کنارم نشست و برام شعر خوند و کوکیشو با من نصف کرد ، از کجا میدونس عاشق کوکی ام ؟ ، هنوز صدای غمگین و دوست داشتنیش توی گوشمه . اگه امروز کسی از بالای آسمون به دانشگامون نگامیکرد کاملا میفمید ما دوتا جداییم ، از آدما ، ازون فضا ، از درد .
#42
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 2:56
چیزی که میل به غیبت کردن منو حتی برای مزخرف ترین و حوصله سر برترین کلاس های دانشگا به طرز شدیدی کاهش میده قضیه جزوه گرفتنه . اکثرا یا جزوه نمینویسن یا اگرم مینویسن اونقدر توی هپروت و موبایل بودن که اشتباه نوشتنش ؛ این ینی وقتی میخوای جزوه بگیری باید از چن نفر جزوه بگیری تا محصول دقت چن نفر رو به جزو
#43
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 2:56
و دلتنگی، بخش اجتناب ناپذیر رفتن بود .
#44
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 2:56
جغد ِسیاهِ کوچولوی من ، آدما احمقن . آدما بلد نیستن چطور به ساده ترین روش رفیق باشن برات ، آدما نمیدونن خیلی وقتا رفیق بودن نیاز به انجام یه کار خارق العاده نیس. لازم به خندوندن یه آدم وقتی ناراحته نیس . ولی تو میتونی هروقت که بخوای ، هرجایی سرتو بزاری روی شونه ی من ، چایی بخوری و هیچی نگی و من ازت
#45
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 2:56
#45 اصلا از بهار انتظار نمیرفت ، وسط بهار هوا خیلی خوبه . ینی اونجوریه که من دوس دارم ؛ سرد و بارونی . + نوشته شده در ساعت 12:7 PM توسط Reticenza |
#46
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 2:56
من از تاریکی میترسم . و منظورم ازین تاریکی ، تاریکی ای که توی ذهن هر ادمی با شنیدن این کلمه میاد نیس ، گفتم از تاریکی میترسم تا صرفا حسش رو منتقل کنم ؛من از تاریکی های توی رابطه ها میترسم ، از همه ی حجم درک نشدن ها ، نفهمیدن ها ، ناباوری ، ناکامی و نارسایی ها میترسم میترسم که بعد دوباره به این نتیجه
#47
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 2:56
دارم به این فکر میکنم چی باعث میشه که وقتی تو میگی خوبه باور کنم که خوبه . خب بیا روراست باشیم ، تو حتی دوست من هم نیستی ، اصلا توافق خودمون بود که یه عالمه از هم دور باشیم و دوس نباشیم با هم . اما هی با خودم میگم چی باعث شد اینهمه واسه من عزیز بشی که وقتی میگی خوبه باورکنم که خوبه . که وقتی تو میگی
#48
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 2:56
11:55 زل زده بودم به آینه ی دانشگا و داشتم فکر میکردم . زمان جریان داشت ولی من مکث کرده بودم و داشتم فکر میکردم . تقلای اینو داشتم که به کل کائنات بگم یه لحظه وایسین ، آخه من نفمیدم چیشد که اینطوری شد . داشتم از خودم میپرسیدم من کجام ؟ اینجا کجاس ؟ دارم چیکار میکنم اینجا ؟ هربار همینطور میشه وس
#49
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 2:56
دیروز وقتی استاد الف از پروژه ایراد گرفت داشتم فکرمیکردم که دلم میخواد یه روز از این آدم جمله ی "فوق العادس " رو بشنوم . امروز بعد اینکه با ادریس حرف زدم همه چی تغییر کرد ، دیگه برام استاد الف مهم نبود و نیس . حالم خیلی خوبه ، خیلی زیاد . امروز برای اولین بار توی زندگیم به طرز وصف ناپذیری خوشحالم
#50
-
تاریخ: 1396/3/17 ساعت: 2:56
یکی از دوستای دانشگاهیم بهم گفت که یجوری ام ، درواقع گفت که قبلا فکر میکرد که ازش بدم میاد و هنوزم مطمئن نیس . گفت که فکر میکنه اون و نون برام حوصله سربرهستن و فکرمیکنه یه روزی اونارو به راحتی کنار میزارم . کیم درست میگه ، من آدمارو به راحتی کنار میزارم و نمیدونم این بده یا خوب ولی خب ماجرا اینجاس