خرید بک لینک
11:55

زل زده بودم به آینه ی دانشگا و داشتم فکر میکردم . زمان جریان داشت ولی من مکث کرده بودم و داشتم فکر میکردم . تقلای اینو داشتم که به کل کائنات بگم یه لحظه وایسین ، آخه من نفمیدم چیشد که اینطوری شد . داشتم از خودم میپرسیدم من کجام ؟ اینجا کجاس ؟ دارم چیکار میکنم اینجا ؟

هربار همینطور میشه وسط کارام یهو استاپ میکنم هی چک میکنم ببینم اصن من خودم درستم ؟

هی با خودم غریبه میشم ، هی حس میکنم اینی که داره به آینه نگا میکنه من نیستم ، من یکی دیگم اصن ، یکی که داره از بیرون ، از دور به این آدم نگاه میکنه . با خودم میگم نون نون همه چی سرجاشه ، اوضاع تحت کنترل توئه و داره خوب پیش میره .

12:01

اصالت میپره وسط فکرام ، هذیونام ، حرف زدنام . میگه کجا میری . باید بنویسم نمیدونم ، باید بگم خوب نیستم ، باید بگم مغزم داره منفجر میشه ولی نمیگم . اصالت زنگ میزنه من زل میزنم به اسکرین گوشی ، نگاش میکنم ، یادم میره که باید اسکرول کنم و جوابشو بدم .

12:15

با اصالت داریم میریم جایی که هی یادم میره بپرسم . نمیشه بهش بگم حالم بده . اگه بپرسه چرا نمیتونم بهش بگم چون هرچی جلوتر میرم که چیزای بیشتری بدست بیارم حس میکنم یچیزی در من کم میشه . نمیتونم بهش بگم بعضی وقتا زندگی برام مث معادله ی دیفرانسیل عجیب غریبی هس که همه ی چیزی که ازش میدونم ناعادلانه بودنشه .

ما جفتمون مکالمه رو کش میدیم ،حس میکنم اصالت وقتی مینویسه راحت تره ، بنظرم باید یچیزایی رو به کلمه تبدیل کنه و بگه اما نمیگه ، اون نمیگه ، منم نمیگم و چیزای بی ربط به حرفای توی مغزمون دییقه هارو هول میده به جلو . من هی حرف میزنم ، نمیخوام اصالت فکر کنه من همش توی خودمم و دارم فکر میکنم ، میخوام سعی کنم حواسش رو پرت کنم ولی مطمئنم توی بکگراند مغزش یچیز دیگه داره پخش میشه ،هی حواس خودمم پرت میشه هی خیابون رو نگاه میکنم و یادم میره حرف بزنم ، میخوام حرف بزنم شاید دل اصالت هم وا بشه ولی نمیشه . اصالت ازون رفیق خوباس . ازونایی که حتی اگه گمش کنم باز میرم پیداش میکنم ببینم در چه حاله .

اصالت توی گذشته گیر کرده ، انگار داره توی خودش دفن میشه . قطعا فراموشی ناشی از فرسودگی مغز رو آرزو میکنه ولی نمیتونه چنین چیزی رو داشته باشه . من مطمئنم که گذشتش بوی انتقام داره . کلا بدهکاری زیاده . بدهکاری خودمون به خودمون ، بدهکاری آدما به ما . بدهکاری اونقدر زیاده که به ناچار باید فرار کنیم . فرار میکنم و توی یه مسیر دوار قدم میزنیم .

پیش بینی من اینه که اصالت هم یه روزی گرگ میشه و من دلم برای این روزاش تنگ میشه ، اما من مطمئنم حتی اونروزم بهش میگم مواظب خودت باش .

من ازش جدا میشم ، یادم میره این مصرع رو بهش بگم : "دنیا پل باریکی بین بدو بدترهاست .

+ نوشته شده در ساعت 1:28 AM توسط Reticenza |

برچسب: نویسنده: آرتمیس عباسی تاريخ: چهارشنبه 17 خرداد 1396 ساعت: 2:56

صفحه بندی