میترسم که بعد دوباره به این نتیجه برسم که حرف زدن چیز بیخودیه و نوشتن هم ازون مزخرف تر . اصلا هرچیزی که باعث بشه آدم فکرهاش را با نفر دومی شریک بشه بیخوده .
و بعد صرف نظر از تمام این فکرها دوباره ادرس بلاگفا رو تایپ میکنم و دوباره مینویسم
مینویسم چون میدونم باید حجمی ازین درون ریزی هامو برون بریزم تا جا باز بشه برای درون ریزی های بیشتر و ترواش همه ی اون حرفایی که ارزشش در نگفتنش هس .
و بعد حس میکنم که خالی میشم ، و من هرگز خالی از عاطفه و خشم نمیشم
وقتی مینویسم سگ درونم زوزه میکشه و غم زده از حجم این همه فکر از خواب میپره
من با سگ درونم چشم توی چشم شده و هردویمان دلمان برای هم میسوزه ؛
به هم دروغ میگیم که یه روز خوب میاد و من فکر میکنم این خیلی بده که زل بزنی توو چشم خودت دروغ بگی ، خب بلاخره یک نفر باید باشه که به او راستش رو همیشه بگی ، یک نفر باید باشه که به تو دروغ نگه و تو حرف هاش صرفا به عنوان چند داده ی درست در نظر بگیری و نه چن داده ی مفروض تا بتونی یکسری چیزهارا راحت تر حل کنی
من مینویسم و خوبیش اینه که باعث میشه حس کنم که خالی شدم
انقدر خالی که چگالیم از چگالی هوا کمتر میشه و بالا میرم و حس هیچ نبودن رو تجربه میکنم و دور از همه ی بدی ها اونقدر بالا میرم که وقتی تراوشاتم دوباره به سطح زمین برسه با گرمای اتمسفر نابود بشه .
و من احساس میکنم تو میفهمی که پذیرفتن، گاهی صرفا به معنای عدم انکار است و نه لزوماً مقبولیت، چون گاهی بهترین راهِ جلو رفتن است. و اینجور مواقع ازت صمیمانه تشکر میکنم و من خوشحالم که تو این را میدانی و ناراحت ازینکه نمیدانی که گاه دنیا به سه دسته تقسیم میشود : دست نیافتنی ها ، دست یافته شده ها و من .
من ؛ گنگ ، نامفهوم و مریض و زندگی روایت فال گونه ی تخیلی از یک ناباوری عجیب که نه میل به بیدار شدن ازش دارم و نه میل به عمیق تر شدن در آن و اینجور مواقع فرار کردن خیلی حال میدهد و بدبختی اینجاس فرار کردن در زندگی فرار کردن در یک مسیر دوار است ، درست مثل فرار کردن از تُ .
برچسب:
نویسنده: آرتمیس عباسی